[Archive]


Friday, August 17, 2007



    نار بانو:
    سپیده ی کاذب گذشته، صبح می آید.
    فقط بعد از تنهایی هیچ چیز نمی آید.


    آیلار:
    شاید تو خانگی نیستی. شاید تو باید همیشه در تالارهای بزرگ رقص باشی و مردان دور و برت هر کدام یک طوری خواستنشان را نشان بدهند و صدای خنده ی رهای تو لابلای چلچراغ ها و روی الماس های تابناک زنان بگردد.


    شرق بنفشه:
    از پیرمردی که همیشه در طاق نمایی روبروی سرو قدیمی حافظیه مینشیند، فال میگیرد، پول میگیرد، فال خواستم. گفت: "نیت کن". به دل گفتم: "گوهر یکدانه مان کو؟"
    دیوان را بوسید، ناخن راند لای آن، لرزید و کتاب را بست. بی حال سرش را تکیه داد به آجر چهارصد سال پیش . با صدایی نزدیک گور گفت: "نمیخوانم، تا حالا نیامده بود. این فال را برای هیچ احد الناسی نمیخوانم ، عهد کرده ام..." گفتم: "پس فهمیده ای عاشق خیال خود بوده ای نه او." با تکان سر حاشا کرد. گفتم: "تو دیگر ریا نکن، عمری برایت باقی نمانده." پرسید: "چه نیتی کرده بودی؟" گفتم: "نیت یک سحرگاه دیگر." راه افتادم. پشت سرم بلند گفت: "حکما پیمانه های زیادی شکسته ای؟" گفتم: "شراب هر کدامشان فقط یک مستی کوتاه بدخمار داشت." بلند شد. سایه ی سرو از رویش رفته بود. گفت: "اصلت تشنه نبوده، اگر بودی با همان اولی مست میشدی، تا ابدالآباد." گفتم: "پس خودت چرا هزار فال گرفته ای، یک فال، یک غزل برای همیشه."


    ||