[Archive]


Monday, November 24, 2008




    باید پذیرفت که لذت زاییده ی تضاد است
    و به همین دلیل است که آزادی + Deadline بمب مخربی میشود در دستان من
    و از لذت ترکاندن خانه ام با آن
    لحظه ای قرار در من نمیماند
    همان منی که با آزادی - Deadline
    یک قل و دو قل بازی میکرد
    آن را به هوا پرتاب کرده، شاف میکرد
    زیر بالش گذاشته مجبور میکردش در کابوس ها شریک شود
    آری همان من
    عنقریب است که دیوارهای خانه را فریب دهد
    آن چنان که شیطان
    متولد نیمه شب را


    || 0 Comments




    فرض کن قرص اعصاب معیاری میشد
    آنوقت میگفتند:
    در رده بندی IMDB، فیلم English Patient با 12 قرص اعصاب در رتبه ی چهارم قرن است.
    آن دخترک بی پدر 10 قرص اعصاب است، بیخود نیست که همه را در به در نموده.
    اینو میبینی؟ این معلوم نیست چند فرص اعصابه. میخوای بگیریش تو دستت؟ جونم!
    میزان سلامت روانی در پایتخت، 2.46 قرص اعصاب نسبت به آذرماه سال گذشته کاهش یافت.
    خط بدبختی 1.5 قرص اعصاب اعلام شد.
    آیا میتوان بیش از 25 قرص اعصاب شاد بود و نمرد؟


    || 0 Comments




    سردی که میشود گرمی
    تنگی که میشود گشادی
    بی حسی مطلق که میشود شق درد
    میتوانی بگویی "هه H"


    || 1 Comments




    بازی کردن چه لذتی دارد
    چه حماقتی خواهد بود از جلد کودک در آمدن
    و آدم های بازی که زیاد میشوند
    چه لذت مضاعفی دارد
    چه حماقتی خواهد بود قایم کردن اسباب بازی ها و چه قناس بودند آن قلک ها


    || 0 Comments



Saturday, November 22, 2008



    دلمان بی سقفی میخواهد و نرسیدن


    || 1 Comments





    Norah Jones - Sleepless Nights
    save target as



    آدمیزاد تنها در مواجهه با چیزهایی که میتواند از آنها در گذرد، رفتار سالم و روان پاک دارد.
    و از راهکارهای های تسهیل Let it go همانا داشتن Backup است.


    || 1 Comments




    آن لبه ی باریک تاریک
    میان شادی تو / غرور من،
    میان اعتمادی که میخواهیم بماند / دانستن تاثیرات روانی روابط بی خطر سرشار از Moment که مقرر نیست هیچ کسی را در هیچ کجا به زحمت بیندازد،
    میان حمایت / غریزه ای که به تو میگویم، میخواهد هفت مرتبه در روز تو را به رخت خواب ببرد.
    میان تو، من
    نه دیگر فرصتی برای تحلیل نمانده
    بیش از آنکه تصور کنی، پراگما در رگ هایم دارم
    حالا که دیگر به حفظ رابطه ی خونی آرام و صبورمان هم نیازی نداریم
    برای تست و کنجکاوی چند ساله هم که شده، بند ناف را بکنیم
    هر چه باشد این بار سرشاری رگ های تو ناقوس Division را به صدا آورده
    این یکی شبیه کاردستی های من نیست، نه؟ نیست!
    و هر دو میدانیم
    هر چه اراده به خرج دادن من در زندگی، حیوانی و ناخودآگاه باشد
    مال تو سنجیده است و علامتی برای او که هش نمیدارد.


    پ.ن: پیچیدگی پروسه ی یک انتقام چقدر میتواند باشد؟ به آگاتا کریستی بگویید.


    || 0 Comments



Thursday, November 20, 2008



Tuesday, November 18, 2008




    ما بر گانت چارت هم میتوانیم سر کنیم
    رو سیاهی اش میماند به آنها که تعطیلات طولانی ما را از دست دادند
    از تعطیلات بعدی باید ژتون بخرید و با نگهبان خانه ام روی هم بریزید
    آیم ساری


    || 1 Comments




    با لهجه ی Desmond:
    این کون کجه Brother؟


    || 1 Comments




    یا تو شانس را می آوری
    یا شانس تو را تعقیب میکند
    یا باز اتفاقات را با کاموا شتباه گرفته ام
    تکرار زیاد در این مورد خاص باعث نمیشود Celebration را با پوزخندی از باشندگی ساقط کنم.


    ***


    دیدم چهار تا بیشتر باقی نمانده
    رگ نابودگر غرشی کرد و آزادی را عنقریب یافت
    بعد یادم آمد، هر کدام از این چهار، چهاری دیگر است
    و هر یکی از آن چهار دیگر، خود شخصیتی است!
    پس لازم شد اصلاح کنم توصیف ابتدایی ام را
    هنوز چهار تا چهار تا مانده و من با هرکدام میتوانم گلی به سر خود و زن و بچه ام بزنم

    پ.ن: جاده با تمام زیبایی یک عنصر مهم در ملکه شدن کم دارد. میدانیم، میدانیم، جاده ها زیاد اند و جاده پر از رد است و این آمار، ابتذالی است که ملکه را کلفت تواند کردن.



    ***


    هیچ چیز نابرابری در اصل وجود ندارد
    اگر دقت کنی بازنده برنده است و برنده بازنده ای بیش نیست.
    و این که گفتم به متافیزیک و توهم و اگزیستانسیالیسم دیالکتیکی هیچ ربطی ندارد
    بلکه بیشتر به عقده ی اودیپ من مربوط است.



    ***


    خوب دیگر لازم شد چند صباحی خانه مان را سوار نموداری بر گانت چارتی کنیم.
    همون چارت که میرود
    به آنجا که پروژه ها Due شده اند، رسالت سانتی مانتال خویش که همانا ثروتمند کردن من است را به پایان برسانند.



    ***


    || 5 Comments



Wednesday, November 12, 2008



Monday, November 10, 2008



    تا به حال شده شبی آنقدر ابهت داشته باشید که همگان Levee را دیوانه وار ترک کنند یکی پس از دیگری؟
    شبی خواهد بود و خوابی، و شانه هایی که به بارهای این چنین عادت کرده اند


    || 0 Comments




    چراغ ها را
    هر که
    زودتر
    خاموش کند
    ملکه ی خانه لقب خواهد گرفت

    پ.ن: i tell u we must die


    || 0 Comments




    دوست کم موی من Nemiroff آورده بگو Honey Pepper
    ما این را از دیشب به دست گرفته ایم
    خوش دست است
    به ودکا نمیماند، اما چیزی جز آن نیست


    || 0 Comments




    در زورنامه میخوانیم به گزارش بانک جا کش ورزی کیفیت اجناس و اشخاص و موقعیت های اروتیک به شدت افت کرده.
    پسرفت از آن چیزها است که کمتر انتظارش را داری
    نسل جدید Chick ها بی نهایت به مادربزرگ های مان شبیه شده اند.

    پ.ن: Save Us


    || 1 Comments





    چرا مثلا فلسفه های نوکانتی و نوپوزیتیویستی داریم و هنوز نوقبیله زیستی نداریم؟
    من دلم میخواد رئیس قبیله باشم. دست به کار شویم.


    || 1 Comments




    در Hollywood Bowl به ثنه ی 1968 کنسرتی به پا شد که در آن ابواب Manzarek، Morrison، Krieger، Densmore چنان come on baby light my fire راه انداخته بودند که میتوانست همه ی شما را دیوانه کند.
    من به شما میگویم و شما شک نمیکنید.
    آنها به دختران شان پیغام فرستادند که Girl we couldn't get much higher
    و به راستی
    وقتی موسقی به پایان میرسد و Krieger موریسون را با شلیک "لا" از پا در می آورد و متوفی اعتراف میکند که War is over

    پ.ن: Until the end


    || 1 Comments



Saturday, November 08, 2008



    کاریزما
    کاریزما
    ای که وقتی در منی از خویشتنی مان میهراسم.





    اسمش را تب میخواهی بگذار
    Lack of wisdom خواهی صدایش کن
    آن را آجری دیگر در دیوار میانمان دان
    فرق میان پیراهن مردانه و تی شرت را باد کن تا بترکد
    نقش جدیدت و نیاز تنت و کافی خوردنت
    و همه ی لکه ها، Stain ها
    همه و همه
    میدانی، میخواهم نیمه ی دوم ماه زینده ی دیگری باشم
    نفس بکش!
    نفس بکش!
    آنتالپی خاطرات اسیدی من و تو را چه به این نقشه های تنگ چسبان
    ما بیش از آنکه برای این چیزها تره خرد کنیم، دل نا گران آتروفی بیضه هایمان هستیم




    عنقریب بوزینگانی چند به نجات می آیند


    || 2 Comments




    میدانی منظور شاعر از آنچه نپاید چه بود؟
    منظورش همه ی آن چیزهایی بود که بیرون از ذهن تو دارای واقعیتی هستند
    همه ی آنها، که در کنار هم پیشامدهای مستقلی خواهیم بود
    گاهی وقتی یادمان میرود آن کس که ذهن در آغوشش گرفته، آن بیرون فارغ از ذهن و صاحبش با بچه های کوچه همبازی شده،
    آنوقت گمان میکنیم این همان است که پاید، این همان است که شاید
    اما من به شما میگویم، این فکر احمقانه است.
    و آنچه نپاید
    خود دانید که شاید یا نشاید


    || 1 Comments




    ببینید میدانید چرا فکر میکنیم عقب مانده جماعتی هستیم؟
    چون نمیدانیم آنها که دانا میدانیمشان بعد از جنگ سختی که میانشان در گرفت و کشته های زیادی دادند و مرگ را از لب بوسیدند و نبوسیده از خواب پریدند، صبحی از صبح ها بیدار شده بر تمامی کاغذها و مقواهایی که در آنها اثری از عقل و مثبتیزم (پوزیتیویسم) و تخم لق گویی هایی چون ملت و دولت، یعنی آنکه مسیح است و آنکه جذامی، و هر آنچه تا به حال دلشان را قرص میکرد و در لحظه ی مواجهه با لب قلوه ای مرگ هیچکدام کارآمدی قبل را نداشت ...
    آیا این خزعبلات مقدسی که نتوانسته بود ایشان را از جنون خود کشی و نسل کشی و ناسیونالیسم نه رهانده بلکه لااقل هش داری دهد، آیا واقعا همانی نبود که باید بر آن Pee مینمودند؟
    خوب دوستان، ما هزار سال پیش از اینها آن لب قلوه ای را دیده بودیم و بر کتاب هایمان خود را آسان کرده بودیم.
    این است آنچه ما فراموش کردیم و آنها مدام انکارش میکنند.


    || 0 Comments




    او با دست پر
    از دره گرگی و بعد از گذر از پل
    هر چه اطلاعات ویدیویی داشت
    هر چه پول داشتم
    یکی دو شاخه گل چون پاره ای که موم از تن زنان میکند، دندان طمع ایشان میکند
    و کوپل سالی ماهی، یکدیگر را به خانه میسپارند.


    || 0 Comments



Tuesday, November 04, 2008




    Morphine - The Way We Met
    save target as


    No there's nothing too romantic about the way we met.
    That's not to say it doesn't make a certain sense.
    Maybe it's just the kind of people that we are.
    That's not to say whether it's right or wrong.
    It's not right or wrong. It's not right or wrong.

    There's no cute story that we tell together.
    Laughing and finishing each other's sentences so charmingly.
    Truth is it was all an accident.
    Just like it is for everybody else.
    But then again it was all and accident.
    Just like the way it is for everybody else.

    Later we had toast, took turns sitting on the windowsill.
    Like two fields of wheat, sent signals cross the kitchen sharp and sweet.

    There's no cute story about the way we met.
    We just woke up one day in bed.

    Shouted out for alarm clocks. Where's the remote control?
    Put the blankets and the chairs against the windows and doors.
    And stayed close together, trying to stay warm, oh.

    Now there's nothing too romantic about the way we met.
    That's not to say it doesn't make a certain sense.
    Maybe it's just the kind of people that we are.
    It's gone to far to be right or wrong. Now, now, now, now.


    || 1 Comments








March 2004 -   April 2004 -   May 2004 -   June 2004 -   July 2004 -   August 2004 -   September 2004 -   October 2004 -   November 2004 -   December 2004 -   January 2005 -   February 2005 -   March 2005 -   April 2005 -   May 2005 -   June 2005 -   July 2005 -   August 2005 -   April 2006 -   May 2006 -   June 2006 -   July 2006 -   August 2006 -   September 2006 -   October 2006 -   November 2006 -   December 2006 -   January 2007 -   February 2007 -   March 2007 -   April 2007 -   May 2007 -   June 2007 -   July 2007 -   August 2007 -   September 2007 -   October 2007 -   November 2007 -   December 2007 -   January 2008 -   February 2008 -   March 2008 -   April 2008 -   May 2008 -   June 2008 -   July 2008 -   August 2008 -   September 2008 -   October 2008 -   November 2008 -   December 2008 -   January 2009 -   February 2009 -   March 2009 -   April 2009 -   June 2009 -   July 2009 -   August 2009 -   September 2009 -   October 2009 -   November 2009 -   December 2009 -   January 2010 -   February 2010 -   March 2010 -   April 2010 -   May 2010 -   June 2010 -   July 2010 -   August 2010 -   September 2010 -   October 2010 -   November 2010 -   December 2010 -   March 2011 -   April 2011 -   May 2011 -   July 2011 -   August 2011 -   September 2011 -   October 2011 -   November 2011 -   January 2012 -   February 2012 -   March 2012 -   April 2012 -   May 2012 -   June 2012 -   July 2012 -   August 2012 -   September 2012 -   October 2012 -   November 2012 -   December 2012 -   January 2013 -   February 2013 -   March 2013 -   April 2013 -   May 2013 -   June 2013 -   September 2013 -   October 2013 -   November 2013 -   December 2013 -   January 2014 -   February 2014 -   March 2014 -   April 2014 -   May 2014 -   June 2014 -   July 2014 -   August 2014 -   September 2014 -   October 2014 -   November 2014 -   December 2014 -   January 2015 -   February 2015 -   March 2015 -   April 2015 -   May 2015 -   June 2015 -   July 2015 -   August 2015 -   September 2015 -   October 2015 -   November 2015 -   December 2015 -   January 2016 -   February 2016 -   March 2016 -   April 2016 -   May 2016 -   June 2016 -   July 2016 -   August 2016 -   September 2016 -   October 2016 -   November 2016 -   December 2016 -   January 2017 -   February 2017 -   March 2017 -   April 2017 -   May 2017 -   June 2017 -   July 2017 -   August 2017 -   September 2017 -   October 2017 -   November 2017 -   December 2017 -   January 2018 -   February 2018 -   March 2018 -   April 2018 -   May 2018 -   June 2018 -   July 2018 -   August 2018 -   September 2018 -