[Archive]


Sunday, July 31, 2005



    خبر گذاری ها و سایت های رسمی میگویند 30 آگوست امسال، Opeth آلبوم جدید خود با نام Ghost Reveries را Release خواهد کرد
    اما از آنجایی که صبر و حوصله قلمی است که در خلقت ما دچار سهل انگاری و فراموشی شده
    ما این آلبوم اغواگر را دانلود نمودیم
    چون در این پایگاه مورچه فراوان یافت میشود، از گوش دادن به موسقی و توصیف آن تا فردا شب معذوریم

    نتیجه: اگر چیزی را میخواهید، صبر نکنید تا متولد شود،
    خدا انقدر حواس پرت است که قبل از پخش آفریده های جدید،
    آنها را در یک اتاق بی قفل وسط یک میدان شلوغ پنهان میکند
    و برای آنکه بعدا یادش نرود این اتاق وسط میدان چکار میکند
    یک تابلوی وزین به اسم مخلوق جدید به دیوارش میکوبد :)


    || 0 Comments



Saturday, July 30, 2005



    امشب سرم پپپپپلوغـــه (به همین قناسی که عرض شد)
    DVD لایو Glastonbury ریدیوهد و آلبوم Still Life اوپث و اودیسه ی Symphony X
    در کنار چاک عزیزمان در The Sound Of Perseverance
    پرده رو کشیدم
    خاموش

    ***

    آدم بعضی وقت ها چه بدون دلیل زلال میشود
    نوش جان تشنه ای که زودتر سر برسد
    برای امروز نوش جان شدیم
    تا فردا بیاید و تشنه ای دیگر
    شاید تشنه تر

    ***

    فرق چیز کردن در خونه و چیز کردن در غیر خونه
    تو یه نکته ی خیلی گشادی نهفته است
    نکته اش را تنگ کنید بیاورید حضور ما
    جایزه ی ویژه دریافت کنید
    جایزه ی پاک کردن عقاید یک دلقک

    ***

    چه کسی میخواهد یقه مان را بکشد امشب و پابندمان کند
    جانورانی مثل آنچه ما هستیم لباس نمیپوشند
    تا وقت پرواز که رسید یخـــه نشوند

    ***

    میدانی مرا اینطور ول کردی در خیابان و رفتی
    چه بمبی کار گذاشتی؟
    میدانی اگر این آرامش مهیب،
    لبخند شود همه ی شهر را به درونش میکشد؟
    همه ی کلید ها و معماها را قورت میدهد
    همه را اسیر یک چیز میکند
    و کسی برای تو باقی نمیماند؟
    ؟
    ؟
    ؟

    ***

    جالب ترین کار دنیا در ردیف شاشیدن
    گوش دادن به تحلیل های شخصیتی است که از آدم میشود
    چه داستان های کهن و باستانی و علمی تخیلی که از تو بیرون نمیکشند
    !
    کس خلا


    || 0 Comments



Wednesday, July 27, 2005



    چه سورپریزی بهتر از این که
    در خانه را که باز میکنی
    همه ی قالی و موکت ها جمع شده باشند
    راحت با کفش بروی تو و به سکوت گوش کنی
    سکوتی که پر از انعکاس است
    رها از شر آکوستیک ها
    یک صندلی و میز بگذاری وسط هال خالی
    و سورپریز شوی

    ***

    آکاردئون اگر نبود
    Indie Rock و Jass Rock اگر نبود
    تو اگر هی غر غر نمیکردی که این موسقی مال خوشی زیر دل زده های آمریکایی است
    صندلی اگر انقدر با من بازی چقدر میتونی بری عقب نمیکرد
    ولش کن
    صدا
    گوش کن

    ***

    بعضی وقت ها چقدر از کش آمدن یک چیز میشود لذت برد

    ***

    هی
    میدونی
    وقتی من شهوتم فوران میکنه
    همیشه با ذهنم تنهام
    خیلی جالبه که تا حالا پیش نیومده شهوترانی Professional با غیر خودم بکنم

    پ.ن: انشاءالله پیش میاد

    ***

    She wants to stayyyyyyyyyyy
    and talk all dayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy
    yyyyyyyyyyyyyyy


    ***

    هیچ وقت از Reset کردن یک رابطه نترسی
    مصنوعی رفتار کردن هیچ چیز را جاودان نمیکند

    ***

    در باب کشته مردگی:

    بزرگترین آرزوی من در زمینه ی روابط انسانی رفاقت با Steven Wilson است
    من مخلصانه برای رفاقت میخواهمش

    ***

    با شادی آواز کنید:


    One of the wonders of the world is going down
    It's going down I know
    It's one of the blunders of the world
    that no-one cares
    No-one cares
    enough


    ***

    یک دیوار دراز است از اینجا تا عشق من
    خیلی دراز با LED های نارنجی کدر
    چگونه شوم تنگ
    سوی او

    امضا: فعلا گشاد


    || 0 Comments




    آخر زندگی بر میگردی با حالتی رام میگویی
    عجب مادر قحبه ی خوارکسده ای بود
    و دود از پشتت به هوا میرود
    عود شده ای
    برای یک لایه ی سانتی مانتال تر از لایه ی خودت

    ***

    آدم در جمع هایی مینشیند که صحبت هایی میشود
    راجع به اینکه در یک کلبه ی جنگلی آدم با خرس تنها باشد
    آدم را نمیخورد
    بعد این را میگویند و میگویند تا میرسند به اینکه
    جمعی که آدم توش مست و کم هراس است
    اگر نا امن باشد
    آدم هیچیش نمیشود

    ***

    مرد های عرب عیاش
    بلافاصله بعد از سیر شدن دلشان میخواهد بخوابند
    و کشاله های رانشان را هوا دهند
    این گونه ی مردان را نمیتوانید در دستتان
    نگه دارید

    ***

    از کاغذ هایی که سوختن را لفتش میدهند خیلی خوشم می آید
    در کدام کشور میتوانم رسما با ایشان ازدواج کنم؟

    ***

    خیلی واسش عجیب بود
    که فضاهای کم نور را دوست دارد
    ابر 9 که می آید زن ها دامنشان را بالا میگیرند
    و بچه ها قمبل میکنند
    اعضای کابینه مرتب زیر دماغشان را با سیگار کلفت میمالند
    تا گروه رقص همدیگر را تا مویرگ ها لخت کنند و فضا دقیق تر شود
    بله
    بشتابید هنگام جهاد است

    ***

    خدا مرگم بده
    جوجه ام رفت
    گمش کردم
    وای آی اوم
    غربت چه غمی دارد
    غربتی که وطن را برایش شطرنجی لخت میکنند
    تا هوسش بماند و جوجه اش را فراموش نکند

    ***

    یک قضیه ای را برای شما بگویم
    دنیا تا ابد به اندازه ی پت پستچی slow motion خواهد ماند
    فراموش کنید فریب مرده های متجرک را
    ما مرده های بی جانی هستیم

    ***

    از نوشته های کلید نقره ای که تنها در خانه ی وی ها منتشر شد:

    انسان میتواند شکل موج های ورودی موسقی به مغزش را
    به صورت نقطه چین مشاهده کند
    که هر چه به مرکز مغزش نزدیک تر میشود
    ضخامت نقطه چین ها بیشتر میشود
    و اینجاست
    که آدم سیر ورودی موسقی را
    از نمای پشتی سرش در حالت خوابیده میبیند

    ***

    در بعضی گردهمایی ها
    نبودن زرده ی تخم مرغ
    در یک جمع 5 تایی و به عبارتی 4 تایی تخم مرغ نیم اروتیک (نیمرو)
    موجب چه نزاعات قومی میشود
    که نتیجه ی نهایی هم میشود
    شاید زرده ی تخم مرغ
    در کون خر باشد

    پ.ن: در اینجا انجمن حمایت از مرغان باردار اعتصاب میکند
    و محفل بی گفت و گو میشود

    ***

    ار آخر متذکر میشوم که من روی صندلی این چیز ها را ننوشتم
    من در لبه ی پرتگاه بودم و هر آن ممکن بود تبدیل شوم به یک کلیپ 30 ثانیه ای
    در برنامه ی گوناگون
    :)

    ***

    بسیار خوب
    تمام شد
    قلم ها زمین
    پاچه ها بالا


    || 1 Comments



Monday, July 25, 2005







    ...
    Oh, I don't know why she's leaving
    Or where she's gonna go
    I guess she's got her reasons
    But I just don't want to know
    Cos for 24 years
    I've been living next door to Alice
    24 years just waiting for a chance
    To tell her how I feel, and maybe get a second glance
    Now I've got to get used to not living next door to Alice
    ...





    || 0 Comments



Saturday, July 23, 2005



    بدون اینکه آتیششون بزنم
    بدون اینکه پارشون کنم
    بدون اینکه توشون بگردم
    بدون اینکه فکر کنم اگه کسی اینا رو ببینه چی فکر میکنه و چی میشه
    بدون اینکه چیزی رو انتخاب کنم
    بدون اینکه فکر کنم بعدا دلم برا کدوماشون تنگ میشه
    همشون رو انداختم تو پنج شیش تا کیسه ی گنده ی سیاه
    و بردم گذاشتم دم در
    بعد یک لیوان مشروب سفید و گرم
    و به قول سهیل قدرت تخریب ریف های Dream Theater
    همه ی سال هایی که زندگی کردم تو پنج شیش تا کیسه ی زباله خلاصه شد
    و حالا من حتی یک عکس سه در چهار هم ندارم که نشونت بدم
    بچمون خوشحال میشه که باباش انقدر نو و بی گذشتس
    نه؟
    نه؟

    ***

    ای شب
    امشب وظیفه ی سنگینی بر دوش تو است
    ای شب
    بی خیر و شر
    بگذر
    تنها
    بگذر

    ***

    ای شب!
    یادت نرود
    همه چیز بر دوش تو است
    جرأتش را داری؟


    || 0 Comments



Thursday, July 21, 2005






    Scatterbrain
    You've been crying in the rain
    You've been drowning in your pain
    Ain't gonna die

    Do the right thing
    Win or lose
    Don't confuse
    Wednesday's child

    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa
    Pa pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa

    Walk on by me
    Don't deny me
    Anytime

    Scatterbrain
    You've been crying in the rain
    You've been drowning in your pain
    Ain't gonna die

    Do the right thing
    Win or lose
    Don't confuse
    Wednesday's child

    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa
    Pa pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa

    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa
    Pa pa-pa-pa pa pa-pa-paa
    Pa-pa-pa-pa pa pa-pa-paaa

    Scatter brain
    You've been crying in the rain
    You've been drowning in your pain
    Ain't gonna die





    || 0 Comments




    این اتاق تاریک را دوست دارم
    این خانه ی تاریک را
    تاریکی یک لذت دارد
    و تاریکی بعد از عشق بازی یک لذت مضاعف
    خانه های مضاعف یادتان هست در "بازی با کلمات" ؟
    یکی امشب با من تا صبح بازی با کلمات کند
    مهم نیست که باشد و چه قیافه ای باشد
    مهم این است که در حین بازی پاهایش را روی پاهای من بگذارد

    ***

    امروز به دوستی میگفتم من سال ها است در جا زده ام
    چون جایم را دوست دارم
    و هیچ جای دیگری هنوز نشانم نداده اند که قدرت رقابت یا جای فعلی را داشته باشد

    ***

    به غریبه آدامس اوکالیپتوس تعارف کردم
    غریبه گفت نمیخورم
    به غریبه گفتم زندگی به نظر تو چند روز است؟
    غریبه گفت نشمردم
    آدمی که برای دانستن عدد زندگی نیاز به شمردن دارد، ارزش آدامس تعارف کردن دارد؟

    ***

    انقدر دوستش دارم که نمیتوانم به خاطر محبت هایش از او تشکر کنم
    کسی که عاشق او باشد اهل گفتن کلمات تشکر آمیز نیست

    ***

    یکی از رفقا را بعد از مدت ها دیدم،
    خیلی رومانتیک شده بود
    غیر قابل تحمل
    غیر قابل هضم

    ***

    اگر کسی جلوی رفتن کسی را نمیگرفت
    زندگی به این در پیتی که هست نمیشد
    شاید در آن صورت وقتی کسی حرفی میزد با علاقه ی بیشتری میتوانستی گوش کنی


    || 0 Comments



Wednesday, July 20, 2005



    از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،
    من لذت پرست ترین آدم روی زمینم
    و خوشبختانه این پرستش انقدر عمیق و قوی است که رسومات زندگی نمیتواند تهدیدشان کند
    رسومات را که نمیشود در یک مکان بیچاره-عمومی شفاف سازی کرد

    ***

    یکی دیگر از چیزهای لذت بخش در باب زندگی:

    گذراندن یک روز کامل با یک گردش تمام، در حالت شدیدا خواب آلود
    خواب آلود که میگویم یعنی مرحله ی بعد از ادرار و محبت،
    یعنی تسلیم تسلیم
    و آنوقت یک روز کامل
    با همه ی صداهایش، دردهایش و فانتزی هایش
    که خواب آلود دریافت و آرشیو میشود

    معاشرت و کار و سفر درون شهری خواب آلود را خیلی دوست دارم

    ***

    زیر سقف این اتاق دیگر کسی معاشقه ی موفق نخواهد کرد
    اینجا توسط فردی که در آن ایمانش را از دست داده
    نفرین شده

    ***

    عسل در آب اورازان آب نبات میشود و مردها ماه به ماه پشم و ریش میتراشند
    بچه در حیات خلوت ما بزرگ میشود و برگ ها عمر به عمر جارو میشوند

    ***

    باید اعتراف کنم که کارامد ترین ایدئولوژی بشری "چاییتونو بخورین" است.
    چه ملت ها که چایشان را نخوردند و سرد شد
    چه آدم ها که از غصه ی سرد شدن چایشان اشتباه کردند و دست از چای خوردن کشیدند
    چاییتو بخور

    ***

    کاش یک نشادری این دانشمندان میساختند ما از داروخانه سر کوچه میگرفتیم و شیاف میکردیم
    بلکه چند روزی آرزوی اسب شدنمان تحقق پیدا کند و کمی تاخت برویم

    ***

    یکی از علمای اسلام که مصداق کلاغ کون دریده است نزد من، علامه ی مرحوم جعفری است
    گوسفندی که به راسل کاغذ پدرانه مینویسد، صد درجه الاغ تر از خرگوشی است که تنها در چهار اسید آمینه با عشاق تفاوت دارد.


    || 0 Comments



Tuesday, July 19, 2005



    زنجیر و
    قفل و
    حلقه و
    دایره و
    سنگ
    همه
    در دل و
    آزاری باریک و سنگین
    در مشت
    هنگامه ی آشنایی است
    هر بار که خانه ام را آن ماشین ها خراب کردند و من در کمد پنهان شدم...
    هنگامه را میگفتم

    ***

    چقدر دلم میخواست یک بار که نصف شب در یخچال را باز میکنم تو آنجا باشی
    یخ بسته با چشمان زیبای باز
    تنها جایی که زندگی خسته ام را
    بدون تردید
    میفروشم به یک جام زهر

    ***

    اجازه بدهید از شما عذرخواهی کنم و از اینجا بروم
    اجازه بدهید بیش از این کابوس های مکبثی ام را انبار نکنم
    اجازه بدهید از این بیشتر ضعیف نشوم در مقابل شما
    اجازه بدهید نگذارم بچه ی عشقم هر روز سر دیوار خانه تان به شما عادت کند
    اجازه بدهید برای گرفتن تصمیم های آخر به اندازه ی کافی سبک بار باشم
    اجازه بدهید این ملافه های خونی را آتش بزنم
    اجازه بدهید فراموش کنم، معنی اولین لحظه و ازلی ترین دار شدن را
    اجازه بدهید بروم گریه کنم و صورتم را به خاک فشار دهم
    اگر اجازه بدهید
    وفادارانه ثابت خواهم کرد هر زندگی پایانی دارد

    ***

    واقعا عجیبه
    آدم تا هزار بار بخواهد و نتواند باورش نمیشود
    که بعضی کارها را نمیتواند بکند
    آنوقت یاد زمانی برای مستی اسب ها می افتد
    و ایمان می آورد هر اسبی زمانی مست خواهد شد


    || 0 Comments



Monday, July 18, 2005



    اگر دنبال یک شاهکار موسقی معاصر (از رگ گردن هم معاصر تر) میگردید
    آلبوم 2005 این Decemberists های جادوگر رو بگیرید و با شهوت گوش بدید
    Picaresque یعنی اوباش، یعنی رذل، به یک دسته از قصه ها هم گفته میشود
    قصه، نه مثل قصه هایی که از جلدشان درخت به آسمان میرود، از آن قصه ها که اوباش محورند

    ***

    آهای آدم های شهر
    خر مهره هایتان کجاست؟
    یک عابر بیگانه دستش را در جیبش کرده و تخم خودش هم حسابتان نمیکند
    پس چه شدند مردمی که اغواگر بودند و غریبه به دام انداز؟

    ***

    آلبرت مردی که دوست نداشت بزرگ باشد
    بالاخره شب گذشته به هوش آمد و لذتی را درک کرد که فقط بزرگتر ها درک میکنند
    تف به این دنیا بیاد که هیچ کدوم از بت هاش ابدی نیستن

    ***




    On the lam from the law
    on the steps of the capitol
    you shot a plainclothes cop on the ten o'clock
    and I saw momentarily
    they flashed a photograph, it couldn't be you
    you'd been abused so horribly
    but you were there in some anonymous room
    and I recall that fall
    I was working for the government
    and in a bathroom stall off the National Mall
    how we kissed so sweetly
    how could I refuse a favor or two
    for a tryst in the greenery
    I gave you documents and microfilm, too

    And from my ten floor tenement
    where once our bodies lay
    how I long to hear you say
    no, they'll never catch me now
    no, they'll never catch me
    no, they cannot catch me now
    we will escape somehow
    somehow


    ***

    والا اینجور که میگن نیست
    هی میگن تابستون آدم پر حرارت میشه یا به اصطلاح هورمونای جنسیش زیاد میشه حرف مفته
    تابستون یک فصل شلوغ کثیف عصبی نفرت بر انگیزه
    تو این فصل آدم حتی فرصت نمیکنه حرکت های جزئی تر از این حرفها رو ببینه
    اونایی که تابستون چیز دیگشون میشه احتمالا از نژاد دیگه ای از جانوران هستند

    ***

    آگهی ازدواج:

    من دلم یه زمین گلف خنک آفتابی میخواد با دو تپه تی شرت سفید و کلاه سرمه ای
    یک گله سار و یک قالب بزرگ یخ
    و یک حوری لال که slow motion بازی میکند
    و یک سیم دراز که هر جا میروم دنبالم بیاید

    پ.ن: منظورم از سیم دراز را در جلسات خصوصی معارفه خواهم گفت

    ***

    الان بدجوری هوس آن کوه های عجیب غریب جاده ی کرمان-سیرجان را کرده ام
    همان ها که راه راه بودند، راهی باران و راهی آفتاب تیز
    همان ها که ساکت بودند و آدم احساس میکرد قاچاقچی های بازنشسته باید دوستش داشته باشند
    آه، چرا این ایران گردی ما را تصویب نمیکنند که هم پولدار شویم و هم دلمان را از عزا در آوریم

    ***

    آن ماری کاندومه قیلیای عزیز
    لباس ها را فرستادم همراه با امانتی
    غصه ی چیزی را بی خودی نخور، چاییتو بخور


    || 0 Comments



Sunday, July 17, 2005



    دختر ها کمتر میروند سراغ ایــنجور طنز های به شدت واقعی جنون آمیز
    اون پست آخرش رو خیلی پسندیدم، اون که جورج داره توش
    منظورم از جنون، انتحاری بود


    || 0 Comments





    برای اخت شدن
    دوستان پیشنهاد میکنند:
    بمباران عاطفی
    و دیگر دوستان پیشنهاد میکنند:
    دوری و دوستی
    و من پیشنهاد میکنم، یک یک دوره جاسوسی + یک دوره نبرد + یک دوره بی تفاوتی + یک دوره مدارا + یک دوره روال مد روز جامعه
    اگر این مراحل گذشت خود به خود خواهی فهمید اخت شده ای یا نه
    و حتی نیاز به جادو جمبل های دوستان و دیگر دوستان پیدا نمیکنی

    ***

    هیچ میفهمی من از کجا با تو حرف میزنم
    میتوانی تصورش را بکنی؟
    میدانی وقتی من اینجا باشم چه سوال هایی میتوانی از من بکنی؟
    تا به حال شده از روی هوس یک زمان را برای یک حرف انتخاب کنی و آن زمان سرنوشتت را تغییر دهد؟
    تغییری به بزرگی یک پل بیخودی دراز به یک سیاهی ریز بیخودی تر از خود به اسم مرگ

    ****

    یک راه برای کون گشاد ها این است که بروند گوشه ی دنجی بگزینند و افکار عمومی گریزی کنند
    یک راه دیگر هم این است که پخش شوند در افکار عمومی و اطرافشان را به موج های کروی گشاد کنند
    در هر دو صورت دور از چشم همه کندی میکنند و کاهلی
    با این تفاوت که در یکی لذت مدرن میبرند، در یکی لذت کلاسیک
    و در هر دو صورت چشم آدم های تنگ کور (کور مخفف کور باد میباشد)

    ***

    واضح تر بگویم
    من الان در مرحله ای از حیات قرار دارم که
    موجودات زنده دوست دارند چارزانو بنشینند و کشاله ی رانشان را ورزش دهند
    و اشیاء دوست دارند رو به پایین پلاسما شوند
    و موجودات زنده را در افتادگی و بی حسی
    صحنه سازی کنند

    ***

    در خیابان باقر خان بود فکر کنم که من یکی دو بار احساس کردم خیلی راحتم
    یک بارش در زمان خفاشی بود (سر و ته شدن شب و روز)
    یک بارش هم در زمان هخامنشیان بوده الان سنگواره هاش مونده میتونین برین نوبر کنین.

    ***

    ببینید من یک آدم فرم گرا (ویاگرا نه! فرم گرا) هستم
    پس از نظر من جنس مذکری که سیگار نکشد معنی ندارد
    حالا هی بیا اینو و اونو واسه پادرمیونی بفرس
    من واسه یارو شلوار نمیپوشم


    || 0 Comments



Friday, July 15, 2005




    عرض شود که آرتا جان
    (آرتا جان با رعایت کپی رایت فرناز جان)
    ممه های ژله ای و کلاه گیست را گذاشته ام روی تخت
    امروز خانم می آیند برای وارسی اوضاع
    مواظب باش تمرین اسکناس شناسی لمسی انقدر گیجت نکند که ممه هایت زیر پای خانم پیدا شوند.
    بوس مرد.

    ***

    نیروی گریز از مرکز دکتر وی وی وقتی تسلیم شود،
    باید ایمان بیاوری قضیه خیلی ریشه دار تر از این حرفهاست
    با ژست های آماده و صداهای ضبط شده نمیتوان هیچ مرحله ای را در این بازی رد کرد.

    ***

    شخصی مظنون به نشئگی را روزی میبرند نزد حکیم باشی بزرگ قندهار
    حکیم بدو گفت: ای جوان من درگذرم، تو چون درگذری؟
    جوان پرسید: تو چون درگذری؟
    و حکیم مقداری عروس دریایی و ریشه ی شیرین بیان و کمی عرق کشاله ی گاو را مخلوط کرد و با دماغ فرو کشید.

    آن جوان مظنون بعد ها وی وی صالح مزینانی نام گرفت
    از تالیفات گرانبهای او میتوان ذهن ماژولار را نام برد
    که در آن نشان میدهد چطور با تعویض ماژول های بنیادی به شخص دیگری بدل شوید.

    ***

    متنی از انجمن گفتگوی (فروم) حوزه ی علمیه:

    یک همسایه داریم که گردش چرخ روزگار باعث شد من در این چند سال اخیر هم زن خانه شان را بکنم هم دو کودک معصومشان را.
    لازم به ذکر است که شوهر این خانواده پیمانکار است و هیچ وقت در خانه نیست، پسرشان هم اکثرا در آسایشگاه های روانی به سر میبرد. و شاید به همین دلیل باشد که آن دو نفر را هنوز نکرده ام.
    دیروز در راه پله دیدم دختر کوچک تر سگی را بغل کرده، با خوشحالی از پله ها پایین میرود و هم-دل با سگ آو آو میکند. (آو آو صدایی است که بعضی سگ ها در بعضی شرایط میکنند)
    حالا من دنبال یک مجتهد واجد شرایط میگردم که از او بپرسم سگی که یک هفته در خانه ای بماند، اهل خانه به حساب می آید یانه، که اگر انشاء الله مجتهد جواب مثبت به سوالم بدهند خودم را آماده کنم برای اولین وطی حیوانی دوران همسایگی.
    (سگ بازان عزیز مرا روشن کنند که سگ خون جهنده دارد یا نه، چون من در همه ی تصمیم گیری های بنیادی زندگی ام ابتدا شبهه ی خون جهنده را سعی میکنم بر طرف کنم،
    از کودکی ستون دین من اول خون جهنده بوده و بعد نماز)

    ***

    در باب تشویش:

    نویز سفید در شریان های آدمی تمام نمیشود
    حتی اگر لازم شود برای شریان های پوسیده عیسی نازل کنند
    و به دمی عیسوی شاهراه ها را همگی نو کنند
    تا رعشه را در تو جاوید کنند
    مبادا فراموش کنی زنده ای

    ***

    Rainy Taxi اسم آهنگی است که من با دست های خودم امتحانش کردم
    و دیدم که سوار میکند و کشان کشان میبرد

    ***

    علو سلام آقای دامپزشک عزیز
    من فکر میکنم الان شش یا هفت برابر آن مدتی که شما گفته بودید روی این لعنتی خوابیده ام
    زندگی ام زایمان شد و این لعنتی هنوز ترک نخورده است، حتی یه ترک کوچیک محض رضای قدا
    چه کار کنم
    خسـته شدم به قدا
    قدا آخه این چه حاملگی ملتهبی بود نصیب من کردی، قداااا

    ***

    حلقه ی ماه، امشب هم یه اونس لاغر تر شد و ما هنوز نتوانستیم طلا پیدا کنیم


    || 0 Comments



Wednesday, July 13, 2005



    یا از بد شانسی من است
    یا از خوش شانسی ام

    یا گناه من است
    یا بخشی از اجباری که همیشه به موقع سر میرسد، برای توجیه درماندگی رانه هایم

    هر چه باشد،
    تا بحال کسی پیدا نشده
    که هوس کنم
    به او پیشنهاد شراکت دهم
    شراکت در تخریب بنای زشت و دوست نداشتنی صراط مستقیم

    پ.ن: صراط مستقیم یعنی همینی که الاغ هایی مثل من و بقیه رویشان نمیشود با صدای بلند زیرش بزنند.

    ***

    من نمیدانم چه سری است
    که همه ی کسانی که در نظرخواهی این وبلاگ چیز مینویسند،
    از نویسنده ی وبلاگ هم به جزییات زندگی اش آشناتر اند.
    حالا کاش اطلاعاتشان به زندگی نویسنده محدود میشد، آنها همدیگر را هم خوب میشناسند
    لابد جام جمی چیزی دارند و رو نمیکنند
    در این میان مانده ام حیران
    که با این همه جام جم چرا هنوز تاریخ یک نفر را به عنوان اسکندر میشناسد.

    ***

    نمیدانم چرا دروغ گو ها اسمشان بد در رفته
    در حالیکه من فکر میکنم هر دروغی که گفته میشود،
    گناهی است بزرگ بر گردن آنکه صداقت دیگران را فراری میدهد و مجبورشان میکند دروغ بگویند.

    ***

    اگر در این همه وقت که خودم را دیده ام،
    کس دیگری را با خودم عوضی نگرفته باشم
    در روزهای آینده یا بی بنیاد میشوم
    یا هر چه بنیاد این مرحله از نفس کشیدن را تنگم کرده، بر میکنم

    آن سنگ ها که حشیشیون را روی آن اخته میکردند به خاطر داری؟
    بیضه ها را آن قدر روی سنگ میمالیدند تا ....

    پ.ن: پسر اون آژیر قرمزه ی منو کجا گذاشتی؟

    ***

    ارتباط از ماژول های بنیادی ساختار ادراکی و زبانی انسان ها است
    (با فرض ظالمانه ی ماژولار بودن ساختار های اصلی زیر مجموعه ی ذهن)

    1- از آنجایی که درک در جایگاه اولیه تری نسبت به زبان قرار دارد، در حوزه ی ادراک توصیف فاقد ارزش روشنگرانه است.
    (حال آنکه در ترمینولوژی ساختار های زبانی، توصیف به عنوان غایت شناخته میشود)
    2- طبق بند قبل ارائه ی هرگونه تعریف و توصیف از کلمه ی ارتباط در حوزه ی ادراک بی تاثیر خواهد بود،
    اما پر واضح است که هر ساختار زبانی که از ارتباط سخن بگوید ناچار از تعریف این واژه میباشد.
    لذا، لازم است قبل از به کار گرفتن دوباره ی این کلمه در نوشته هایم برای اولین و آخرین بار منظور خودم را از این واژه بنویسم:
    تعریف ارتباط:
    ارتباط کمترین دلیلی است که باعث میشود دو شیء ظاهرا ناهمگون در یک مجموعه قرار گیرند
    (قید ظاهرا در اینجا فاقد ارزش قضایی است)
    (لازم به گفتن نیست که ارتباط بین دو چیز ظاهرا همگون فاقد معنی میباشد،
    تفاوت و فاصله از فرض های پذیرفته شده در زمان تعریف ارتباط میباشند)

    و از نگاه روانشناختی کمترین دلیلی که باعث میشود انسان در یک بازه ی زمانی (هر چقدر هم که بازه کوچک باشد) به دو محسوس ظاهرا بی ربط به طور موازی بی اندیشد (خودآگاه یا ناخودآگاه) و قضیه سازی های ذهنی حاصل از این دو اندیشه یکدیگر را تکمیل یا تشدید کنند ( مقصود از تکمیل و تشدید، برآیند این دو قضیه سازی می باشد)

    پ.ن: برگرفته از مقدمه ی کتاب جنون نوشته ی وی.وی ویویلسون.


    || 0 Comments



Monday, July 11, 2005



    خواستم به سبک یکی از این وبلاگ نویسها که خیلی خطرناک است متن خطرناکی بنویسم،
    شد این که میبینید:

    سلام میخواستم بگم که من تقی خطرم
    مراحل خیلی خطرناکی پشت سر گذاشته میشه تا درست از دل خطر یه تقی خطر به این خطرناکی متولد بشه
    تقی غیر قابل پیشبینه، تقی متفاوته، تقی شاس پایین محله ای ها است
    هر لحظه ممکنه یک کار خطرناک ازش سر بزنه
    تقی خطر
    تقی خطر
    تقی خطر
    این نام منو یاد تعارض های دوران خطرناک دبستانم میندازه
    تعارض هایی که با دنیای راهنمایی ها و دبیرستانی ها و دانشگاهیان و طلاب حوزه ی علمیه و اساتید و امپل و نوداکس و فنی داشتم
    خدافظ فقط میخواستم بگم من تقی خطرم

    پ.ن: اگر یک آدم خطرناک این نوشته را خواند، مرا خواهد بخشید به خاطر کمی لودگی از سر بی حوصلگی.

    ***

    البته با تشکر از فیلم ماهی ها عاشق میشوند
    باید بگویم ساعت ها از همه زیباتر عاشق میشوند
    در ضمن اون آگای مججججره چرا عین هنرپیشه ها فلم بازو میکرد؟

    ***

    از اینکه کسی به من اخم کند ناراحت نمیشوم اصلا
    ولی از اینکه پیشبینی کنم کسی به من اخم میکند، و پیشبینی ام درست از آب در بیاید ناراحت میشوم
    اینکه کسی با آدم دعوا کند یا به آدم اخم کند فقط وقتی ناراحت کننده است که انتظارش را داری، منتظرش نشسته ای

    ***

    چقدر آدم خوشش می آید وقتی که چیزی را به کسی میگوید
    با نامفهوم ترین زبان و گنگ ترین وسیله، طوری که خودت هم انتظار نداری صدایت بر سنگی بنشیند
    ولی آن آدم دقیقا میفهمد تو به او چه گفته ای، بدون آنکه حتی برای گفتن احضارش کرده باشی

    ***

    ما محلمان یک چرخ و فلکی باد کنکی شیپورکی لواشکی یواشکی دارد
    این شخص اسرار آمیز برای بچه های فقیر و مسلمان محل ما بوی بابا نوئل بچه های چاقال و مسیحی محل اونا رو میده
    به همون مخملی و قرمزی و ریش بلندی، و به همون علاقمندی به سرکشی به دختران تنهای زیر شیروونی

    ***

    بالاخره من یه آهنگ از آلبوم های استودیوی Porcupine Tree پیدا کردم که از ورسیون Live ش قشنگ تره، Waiting

    ***

    Signify یعنی حاکی بودن، وضع حمل داشتن، نشان دادن، فهماندن، معنی دادن، سرچشمه بخشیدن، به نیم نگاهی جگری آتش زدن، یعنی لبویییییی، یعنی لبوووووووووووو

    ***

    و در آخر باید سپاس بگویم به مهره ی سرشناس شطرنجی که فرشته وار حاضر شد با من لی لی بازی کند
    نیمرخت را میبوسم مهره جان و به خدا میسپارمت، تا پایان ماموریت بعدی، نمیتوانم با تو بازی کنم

    ***

    آدم وقتی دارد از این رو به اون رو میشود جلز بلز و روغن پرانی زیاد میکند
    ولی مطمئن باش که استراحت دیگری هم فرا خواهد رسید
    و آرزو به دل میمانی برای یک ذره صدای سرخ شدن


    || 0 Comments



Sunday, July 10, 2005



    امروز میخوام یک افشاگری کنم در باره ی یونیکو اسب تک شاخ
    فکر کنم ده بیست سال پیش بود، نصف شب یک خواب خیلی وحشتناک دیدم و از خواب پریدم
    اومدم پامو از تخت بذارم پایین که برم یه ذره پناهنده شم به این و اون از ترس
    که یونیکو صدام کرد
    پام خشک شد بین تخت و موکت
    برگشتم
    دیدم کنار پنجره وایساده و سطح پرده مثل کاغذی که با کبریت وسطش خورشید گرفتگی درست کنی نور داره
    اون مهربون بود، گفت از هیچی ترس برو بخواب من پیشتم
    ولی من بیشتر ازش ترسیدم، اصلا
    چون مهربون بود و با مهربونی دستورایی مث "راحت بخواب" و "آروم باش" میداد تبدیل شد به کابوس برای من
    انقدر که جرات نکردم فرار کنم یا حتی حالت نیم خیز خنده دارمو نسبت بهش تغییر بدم
    الان یادش افتادم و خندم گرفت
    من همیشه آدمای مهربون تو نظرم ترسناک تر و خطرناک تر بودن

    یک ندای قلبی میگوید: دنیا فقط زهر های کشنده را خوشمزه میکند و میفرستد به بازار، بقیه ی زهر ها ارزش ظاهر سازی و این جور خرج ها را ندارند.

    ***

    توی این انتخابات و اینا بود، یه کاندیدایی (باقر بود گمونم) گفت ما فرهنگ مصرف کننده بودن رو از جمله ی اولی که به بچه یاد میدیم تبلیغ میکنیم
    توجه کنید: "بابا آب داد" این یعنی بچه نرو دنبال کار و تولید، وایسا بابا بیاره
    بعد مجریه گفت اتفاقا بابا آب داد خیلی جمله ی خوبیه، هم کلمه ی بابا مقدسه و هم آب، ما اینجوری به بچه یاد میدیم چیزهای پاک و بزرگ ریشه هستن، اول هستن، هم فضل تقدم دارند و هم تقدم فضل
    بعد اون کاندیدا (که باقر بود گمونم) فوری با لهجه ی خارجی گفت: در خارج اولین جمله ای که به بچه میگویند این است که "مایکل میدود، جسیکا میجهد، مونیکا خودش را به آب و آتش میزند" (البته باقر همه ی اینا رو نگفت، ولی منظورشو من فهمیدم از بس دوستش داشتم) و همین باعث میشه که اونا انقدر بدوند

    بعد من کف کرده بودم که تو همچین جلسه ی در پیتی چه طور ممکنه بین دو تا آدم در پیت حرفایی رد و بدل شه که انقدر مهم باشن، بعد به این نتیجه رسیدم که حتما اتفاقی بوده و خودشون هم نفهمیدن چی گفتن.
    اگه نمیدونستیم فکر میکردیم الان اواخر قرن نوزدهمه و تحولات نوپایی داره در زمینه منطق و ریاضیات و در نتیجه فلسفه به وجود میاد، چطوره اسم این اتافاق مهم در کشورمان را بگذاریم مدرنیته، خوش آهنگ است.

    پ.ن: این اولین نامه ای است که من برای رئیس جمهور محبوب قلب ها احمدی نژاد نوشته ام و دارم می اندازم تو صندوق پست، تمبر هم نزدم به نامه، آخه نامه ای که به مقصد رئیس جمهور محبوب بره تمبر نمیخواد (خدا خیرشون بده، طفلیا یه مشت بچه مومن ناهار نخورده سر پا)

    ***

    یک آدمی پرسید: دلیل اینکه تنهایی رو دوست داری چیه؟ از آدما بدت میاد؟ یا از سانسور کردن خودت
    وقتی جواب دادم چون از سانسور کردن خودم بدم میاد، یادم اومد که خیلی وقته کسی به جمع کسایی که منو سانسور نشده میبینن اضافه نشده. (یادم باشه بعدا فکر کنم چرا)

    ***

    فاصله که به 30 سانتی متر میرسد،
    فکر میکنم چیزی را که این همه مدت است با هم میخواهیم اش
    همان که بعد از ظهرها در فاصله ی 30 سانتی هم مینشینیم و دو تایی هر سه تا جانمان را قمار میکنیم برای دیدنش
    بالاخره می آید
    یا من و تو خسته میشویم و فاصله را را تغییر میدهیم؟
    و اصلا معلوم نیست بعد از آن تاثیر شرمناکی که فیزیک کوانتوم بر روانشناسی گذاشت، چند تا فاصله ی دیگر برایمان مانده باشد، واییییییییی کامیار عزیــــــــــــزم ریدم تو سرت ببین منو تو چه فکر و خیالایی انداختی ها، وقت نکردم یه انگشت تو خودم کنم از شدت تفکر و تعقل و فنا.

    ***

    در روزنامه خیلی وقت پیش نوشته بود، سکسی ترین و اروتیک ترین و هادی ترین تن بی لباس، تن طبیعت است
    آن روزها نفهمیدیم که این حرف افسوس میخورد و بار اندوه دارد
    فکر میکردیم طبیعت آفرینشش بی لباس بوده،
    حالا که این ترین تن بی لباس عهد عاشقانه اش را با ما بر هم زده،
    افسوس ها را با کلاه ها میفرستیم به روزهایی که
    یک عشق بازی سر پایی با این ترین تن بی لباس همه ی نیازهایمان را بر طرف میکرد
    روزهایی که گمان نمیکنم هرگز دوباره تکرار شوند


    Credit me with some intelligence (if not just credit me)
    I come in value packs of ten (in five varieties)


    ***


    || 0 Comments



Friday, July 08, 2005






    In the corner beside my window
    There hangs a lonely photograph
    There is no reason
    I'd never notice a memory that could hold me back

    There is a wound that's always bleeding
    There is a road I'm always walking
    And I know you'll never return to this place

    Gone through days without talking
    There is a comfort in silence
    So used to losing all ambition
    And struggling to maintain what's left

    There is a wound that's always bleeding
    There is a road I'm always walking
    And I know you'll never return to this place

    Once undone, theres only smoke
    Burning in my eyes to blind
    To cover up what really happened
    And force the darkness unto me

    There is a wound that's always bleeding
    There is a road I'm always walking
    And I know you'll never return to this place




    || 0 Comments



Thursday, July 07, 2005



    دیشب نفسم باریک شده بود (بخونید تنگ شده بود یا بخوانید حمله ی آسمی) و من برای اینکه خفه نشم و سکته نکنم و نفسم بند نیاد و اینا، تا ساعت 3 نصف شب دراز کشیده بودم و سعی میکردم این نفس باریک رو با دقت به اعماقی که لازمش دارن برسونم تا عمل انسانی تلاش برای زنده ماندن را انجام داده باشم.
    اینکه میگم تا ساعت 3 برای این است که آخرین بار که قبل از به خواب رفتن حوصله کردم ساعت نگاه کنم ساعت 3 بود،
    حالا نه به این باریک شدگی نفس که من را شبیه قربانیان Star Fuckers Inc کرده بود نه به وقتی که خوابم برد!
    تا خود صبح که بر اثر شدت ضربات عمودی و افقی تلفن از خواب بیدار شدم راه به راه خواب های خلاف عرف و خلاف مرام و کلا خلاف شخصیت ورزشکاری میدیدم.
    اگه یه نگاه به فهرست این خواب ها بندازیم (نگاه بندازین این زیر) روشن میشه بحث:

    1- کردن مادر یکی از دوستان زمانی که مادرش سر بزنگاه رسیده بود و آبروی من و دوستم در خطر بود.
    (عمل شنیع در پارکینگ انجام شد، مثلا قرار بود من آنجا قایم شوم تا مادرش مرا نبیند، اما مادرش خیلی سکسی ماشین را پارک کرد)

    2- تلاش فوق العاده عجیب برای زدن مخ یک دختر بچه ی 12-13 ساله و بی اعتنایی به آن همه زن و دختر درشت و آبدار که اطراف من و آن بچه در حال پارتی بودند.

    3- آشتی کردن یک عده آدمیزاد با هم، و مهر-پارتی گرفتن بلافاصله بعد از آشتی
    (توضیح 1: اون یک عده آدمیزاد در دنیای واقعی حتی انقدر برای هم ارزش قائل نیستند که سایه ی همدیگه را با تیر بزنند چه برسه به اینکه در مهر-پارتی شرکت کنند. توضیح 2: مهر-پارتی گونه ای از پارتی است که کردن حساب و کتاب ندارد، همه همدیگر را میکنند، چون دل ها و آلت ها فرا دوستانه عمل میکند، من چون واژه ای نتوانستم پیدا کنم که همچون مهر اوج این زیبایی را منعکس کند به مهر بسنده کردم)

    4- بردن یک سگ به رخت خواب و برقراری ارتباط عاطفی شدید با او، طوری که وقتی بر اثر ضربات افقی و عمودی تلفن از خواب پریدم و سگ رفت، احساس هجر و اندوه بی سابقه ای کردم. (به انسان ها بر نخورد یک وقت ها، خواب حساب کتاب ندارد)
    (توضیح: فکر نکنید چون خواب های دیگر شب گذشته همه سکسی بوده اند یک وقت با این سگ هم نزدیکی یا مقاربت کردم، خیر، اتفاقا این سگ آمده بود تا من عشقی را تجربه کنم که همه ی کثافت کاری های قبلی را از یادم ببرد. آن سگ از مریم مقدس هم گوارا تر بود.)

    ***








    || 0 Comments



Tuesday, July 05, 2005



    میخواستم کتم را بردارم و سرم را بندازم پایین و بروم راحت شوم
    اما نشد
    چون اینرسی سکون در طالع من به عنوان نیروی اصلی و پر رنگ وضع شده
    اونوقت این باعث میشه همه ی مسائل فرق کنه
    جلوی خیلی از حرکت ها گرفته میشه
    مثل حرکت کردن از دنیای پیشبینی دیگران به دنیای هیجان برای شنیدن کلمه ها
    امشب را هم قمار کردم و کسی را که انتخاب کرده بودم پیشبینی کردم و بعد چشم هایم را بستم و گوش هایم را گرفتم
    و مثل همیشه دوستش داشتم چون خودم ساخته بودم اش


    || 0 Comments




    خستگی مثل گرد و خاک که مینشیند روی کله ی کچل و قدیمی تلویزیون مینشیند روی لباس آدم این روزها
    همه ی آدم ها پنبه زن شده اند و بی وقفه میزنند
    و خستگی در آسمان پخش میشود و از ریه های زندگان فرو میرود
    بزنیـــــــــــــــد همه ی پنبه های این دیوانه خانه را، پنبه کم آوردید همدیگر را بزنید، اگر تنها ماندید خودتان را بزنید
    بزنید مبادا گرد و خاک کم شود در هوایی که شده ایمان همه ی پنبه زن های دنیا


    || 0 Comments




    سر فصل اول این کتاب که من گذاشته ام روی لحاف و در نور شومینه ی مصنوعی میخوانم
    در باره ی آدم هایی است که در زندگی همیشه مجذوب اند
    و برای همین غم زندگی از کمرشان بالاتر نمی آید
    و برای همین مردن را هم دوست دارند و شب ها که مهمانی میدهند جای او را با یک عود خالی میکنند
    و برای همین
    سلام


    || 0 Comments




    این شبکه ی سه و نیم برنامه ی خوبی است
    مثل زندگی در این حوالی "در پیت" است
    تا دلت بخواهد شباهت


    || 0 Comments




    آدم با این همه شاکی که در زندگی دارد
    به صرفه تر است خودش را تیکه تیکه کند سهم هر کسی را واضح و روشن بدهد و خودش را از شر استرس خلاص کند


    || 0 Comments




    احتمالا الان در مرحله ای هستم بسیار حساس و منم که حساس
    و این مرحله خل و چل شدن و اینها مینماید
    ولی گوش من که از این حرفهای مفت اندوده است


    || 0 Comments



Monday, July 04, 2005



Sunday, July 03, 2005



    درس امروز ما فهمیدن فرق چیزها در تاریکی است
    چراغ قوه ها، موبایل ها، جاکلیدی های فانتزی، پوینتر ها و خورشید ها را زیر میز بگذارید
    و لباس هایتان را بکنید

    ***

    چرت مرغوب نامی است که اهالی آن خانه ی قدیمی، که حالا دست دشمن افتاده، خوب میدانستند یعنی چه
    چرت مرغوب یکی از پاداش های بزرگی است که زندگی به آدم ها و نبات داغ ها میدهد.

    ***

    متاسفانه آدم مدت مناسبی (از نظر کمی) تو مخمصه گیر نمیکنه تا تکلیف بقا و راز بقا رو یکسره کنه
    مخمصه ها کوتاه اند
    و فقط به درد خستگان کم توقع میخورند

    ***

    روز نهم ماه اول نیمه ی دوم سال ثمان و ثلاثین و اربعه مئا واقعه ای رخ داد بس شگفت
    بچه ای عاشق غازی شد و یک ظهر که از مدرسه برگشت به قفسش وارد شد و با او عشق بازی کرد
    و آن بچه غروب همان روز با شیوه ای دیوانه وار خودش را قصابی میکند
    و پس فردا کلیسا میگوید این مرگ پسندیده نیست در درگاه خدا و اجازه ی تشیع جنازه را نمیدهد
    و پس اون فردا همه ی شهر بیماری غازقلنگ میگیرند

    پ.ن: غازقلنگ بیماری پوستی است که در آن بیمار پر در می آورد.

    ***

    تلویزیون چند شبی است گیر داده به "توهم"
    این بیسواد ها هنوز در موضوعات ساده ای مثل قیمت مرغ و تخم مرغ از کارشناسان خارجی استفاده میکنند
    آنوقت می آیند راجع به مسائل پیچیده ای مثل صحبت کردن سگ و گربه با آدم اظهار نظر میکنند

    ***







    ***

    امشب میخواهم بروم روی ریل راه آهن بخوابم بلکه یک بار دیگر با لذت بمیرم
    امضا: شراب چهل ساله

    ***

    به جای اینکه آدم منتظر بماند یک هنرمندی هوس کند نمایش عمومی بدهد
    بهتر است برود خودش یک هنر دو اتاق خوابه یاد بگیرد و هر موقع دلش خواست کنسرت بدهد

    پ.ن: این نوشته سمبولیک بودش


    || 0 Comments



Friday, July 01, 2005



March 2004 -   April 2004 -   May 2004 -   June 2004 -   July 2004 -   August 2004 -   September 2004 -   October 2004 -   November 2004 -   December 2004 -   January 2005 -   February 2005 -   March 2005 -   April 2005 -   May 2005 -   June 2005 -   July 2005 -   August 2005 -   April 2006 -   May 2006 -   June 2006 -   July 2006 -   August 2006 -   September 2006 -   October 2006 -   November 2006 -   December 2006 -   January 2007 -   February 2007 -   March 2007 -   April 2007 -   May 2007 -   June 2007 -   July 2007 -   August 2007 -   September 2007 -   October 2007 -   November 2007 -   December 2007 -   January 2008 -   February 2008 -   March 2008 -   April 2008 -   May 2008 -   June 2008 -   July 2008 -   August 2008 -   September 2008 -   October 2008 -   November 2008 -   December 2008 -   January 2009 -   February 2009 -   March 2009 -   April 2009 -   June 2009 -   July 2009 -   August 2009 -   September 2009 -   October 2009 -   November 2009 -   December 2009 -   January 2010 -   February 2010 -   March 2010 -   April 2010 -   May 2010 -   June 2010 -   July 2010 -   August 2010 -   September 2010 -   October 2010 -   November 2010 -   December 2010 -   March 2011 -   April 2011 -   May 2011 -   July 2011 -   August 2011 -   September 2011 -   October 2011 -   November 2011 -   January 2012 -   February 2012 -   March 2012 -   April 2012 -   May 2012 -   June 2012 -   July 2012 -   August 2012 -   September 2012 -   October 2012 -   November 2012 -   December 2012 -   January 2013 -   February 2013 -   March 2013 -   April 2013 -   May 2013 -   June 2013 -   September 2013 -   October 2013 -   November 2013 -   December 2013 -   January 2014 -   February 2014 -   March 2014 -   April 2014 -   May 2014 -   June 2014 -   July 2014 -   August 2014 -   September 2014 -   October 2014 -   November 2014 -   December 2014 -   January 2015 -   February 2015 -   March 2015 -   April 2015 -   May 2015 -   June 2015 -   July 2015 -   August 2015 -   September 2015 -   October 2015 -   November 2015 -   December 2015 -   January 2016 -   February 2016 -   March 2016 -   April 2016 -   May 2016 -   June 2016 -   July 2016 -   August 2016 -   September 2016 -   October 2016 -   November 2016 -   December 2016 -   January 2017 -   February 2017 -   March 2017 -   April 2017 -   May 2017 -   June 2017 -   July 2017 -   August 2017 -   September 2017 -   October 2017 -   November 2017 -   December 2017 -   January 2018 -   February 2018 -   March 2018 -   April 2018 -   May 2018 -   June 2018 -   July 2018 -